تبليغاتX
 عشق های زمینی

داستان

 فصل اول - نگاه
×××××××××××××
 
 
ماجرا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد. 
 
بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي ,كار تزيين خونه و تدارك تولد تموم شد . درست چند ساعت 
قبل از جشن.
 
من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه تولدش بود و اين همه زحمت رو به خاطر
 
 جشن تولد اون كشيده بودم. گفتم : من ميرم خونه . يه دوش ميگيرم . لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم .
 
امير با اصرار ميگفت : تو خسته اي خب همين جا دوش بگير لباس هم تا دلت بخواد ميدوني كه هست . 
 
من بهانه آوردم و بالاخره قانعش كردم كه بايد برم و برگردم.
 
راستش اصل داستان مسئله كادويي بود كه بايد براش ميگرفتم ،
 
به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از يه دوش آبگرم كه بهترين دواي خستگي من تو اون لحظه بود 
لباس پوشيدم و آماده حركت شدم. 
 
چون قبلا" تصميم خودم را در مورد كادو گرفته بودم سر راه يه سرويس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسيون
 
 بعد از اصلاح بود و خودم يه ست مثل همون رو قبلا" خريده بودم . گرفتم و به سمت خونه دايي راه افتادم. هوا
 
 خيلي سرد بود و خيابونا حسابي يخ زده بود ، جوري كه . من كه بين بچه ها تو رانندگي به بي كله معروف بودم
 جرات نكردم خيلي شلتاق بزنم. 
 
راستش با اينكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود خودم ماشين كه داشتم يعني از پونزده سالگي و رانندگي 
ميكردم البته بدون گواهينامه .
 
بهر صورت كمي دير رسيدم و تعدادي از مهمونها اومده بودند مسئول موزيك من بودم و دير كرده بودم. 
 
نميدونم چه مرگم شده بود در حاليكه هوا بشدت سرد بود من احساس گرماي شديدي ميكردم. از در كه وارد شدم
 
همه يه جيغ بلند و ممتد كشيدن و به اين وسيله ورود من رو خوشامد گفتن راستش از اونجايي كه من خيلي
 
 شيطون و در عين حال فعال بودم همه يه جورايي منو تحويل ميگرفتن.
 
من مركز موزيك هاي دست اول بودم و هرچي موزيك تاپ ميخواست تو بازار بياد .حداقل يه هفته قبلش تو 
 
بساط من ميتونستي پيداش كني . البته به همه اين خواص خوش سرو زبوني منو رو هم اضافه كن . به هر
 
صورت با تشويق بچه ها پشت دستگاه استريو رفتم در همين حال به امير كه منو تا پشت دستگاه همراهي
 
ميكرد گفتم من زبونم داره از حلقم در مياد. يه نوشيدني خنك ميخوام 
 
سعيد چشم بلند بالايي گفت و بعد از چند لحظه يه ليوان شربت آبليمو كه قطعات يخ توش ملق ميزدن . داد دست 
 
من . منم لا جرعه سر كشيدم بي خبر از اينكه توي ليوان ودكا هم ريختن.
 
همه ميدونستن من تو زندگيم اهل دو چيز نيستم يكي سيگار و دومي مشروب .اما براي اينكه سر بسر من بزارن
 
با اين پلتيك وبا استفاده از تشنگي شديد من اون شب يه ليوان ودكا به خورد ما دادن.
 
بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابي گرم شده بود .
 
يه سري موسيقي تاپ از سري نان استاپ ها كه تازه به دستم رسيده بود بچه ها را حسابي كوك كرده بود .
 
در همين زمان داشتم فكر ميكردم براي اينكه بچه ها يه كم خستگيشون در بره يه موزيك تانگو بزارم كه يكي از
 
بچه ها به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جديد آوردم كه البته شما بايد شنيده باشين يكيش مال ستار ودومي
 
 رو ابي خونده اگه ميشه اين دوتارو بزارين. 
 
راستش جا خوردم آهنگ جديد از ستار و ابي .پس چرا بدست من نرسيده . بدون اينكه خودمو لو بدم گفتم آره آره
 
دارم بزار ببينم . كه گفت : فرقي نميكنه اينم مال شماست. من نگاهي كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه
 
انداختم .تا اومدم به خودم بجنبم ديدم هركس يه پارتنر انتخاب كرده و با اورتور آهنگ شروع كرده به رقصيدن.
 
هر چي چشم انداختم ديدم كسي نيست كه من با هاش برقصم نا اميد داشتم پشت دستگاه بر مي گشتم كه ديدم دختر
 
داييم نازيين يه كوشه نشسته و سرش رو انداخته پايين و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه. به طرفش رفتم و گفتم 
افتخار مي........
سرش رو بلند كرد ولبخند تلخي زد ،درست همين موقع چشمامون تو هم گره خورد....ستار مي خوند 
 
 آه اي رفيق
آه اي رفيق 
نان گرم سفره ام را
باتو قسمت كردم اي دوست
هرچه بود از من گرفتي
غير آه سردم اي دوست
آه اي رفيق
آه اي رفيق
 
من و نازي همديگرو محكم بغل كرده بوديم و ميرقصيدم اصلا متوجه دور ورمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي
 
هم متوجه ما نبوده. من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم : من يه جوري شدم. اونم در
 
حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود مستقيم تو چشمام نگاه ميكرد گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم. اما..
 
دستم رو آرام رو لباش گذاشتم ودوباره بغلش كردم.در همين زمان آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد
 
نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازه
نازي ناز كن كه دلم پر از نيازه
شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره
هر غم پنهون تو يه دنيا رازه...
منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفته 
بله اسير شديم و رفت

اسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو ميزد
 
ما اصلا" متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره . بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و ميرقصيدند. جيغ و داد
 
ميكردند اما نه من و نه نازنين اصلا" اونجا نبوديم ، كجا بوديم ؟ اينو فقط كسايي ميفهمند كه عاشق شدند. تو 
 
ابرا ، تو آسمونا ، تو كهكشون ، نميدونم ، توصيفش خيلي مشكله.
بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده با هام كاري نداشتن. اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو
 
نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نميتونن اونارو از هم جدا كنن.
دستاش تو دستم بود ،داغ داغ
 
اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود.
 
واقعا" عجب چيزي اين عشق .
يه نگاه و اين همه حرارت اين همه شور ، اين همه عشق.
داشتم ميسوختم...كه نازنين به دادم رسيد و گفت : ميخواي بريم توي حياط . حس كردم هم براي فرار از اين
شلوغي كه تا ساعتي پيش كشته و مردش بودم اما حالا ميخواستم هر چه زودتر ازش فرار كنم و هم به خاطر
حراراتي كه از درونم بيرون ميزد اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم به حياط رفتيم.برف همه سطح باغچه ها
و سطح سنگ چين حياط رو پوشونده بود با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرد اما نه من و نه نازي احساس 
سرما نمي كرديم.. روي تاپ فلزي كنار حياط كه زير يه آلاچيق قشنگ كه دايي خودش درست كرده بود نشستيم
و همديگر رو بغل كرديم.
در حاليكه سر نارنين رو روشونه ام گرفته بودم قطره اشكي كه از چشم اون خارج شده بود رو گونه من نشست 
.سرش رو ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشتهاي اشاره ام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم : گريه ميكني.
بغضش تركيد وگفت: ميدوني چند وقت تو رو دوست دارم ؟ ميدوني چه مدت ميخوام اينجوري منو بغل كني ؟
 ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو ؟وميخواد در آغوش تو 
زندگي كنه و بميره ؟
چند بار با خودم گفتم , غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار ......
براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو روي لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، آروم
اشكهاي بيرون ريخته شده از چشماي بسته اش را پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و..........
ساعتها بيرون توي حياط خانه بدون اينكه احساس سرما بكنيم با هم گفتيم و گفتيم و گفتيم.تا بالاخره ازسرو
صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده. به همين دليل به محل مهموني برگشتيم هيچكس متوجه غيبت 
طولاني ما دوتا نشد . 
هيچكس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت .
هيچكس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد .
اونشب فقط من ،نازي و خدا ميدونستيم چه برما گذشت .
و اونشب فقط خدا ميدونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت. 
 
پايان فصل اول
 ×××××××××××××

 


 

نوشته شده توسط معشوقان ساکت در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 ساعت 16:9 موضوع | لینک ثابت


عذر خواهی

 

سلام دوستان:

تاخیر چند وقته ی ما را ببخشید

ولی حالا اومدیم برای جبران یک سورپرایز بزرگ داریم

می خواهم هم شما و هم سجاد را قافل گیر کنم با داستان عشق دو مجنون که بر می گرده به سال های قبل انقلاب

در مورد داستان در آپ های بعد بیشتر توضیح خواهم داد

البته باید بگم این داستان را هر سه روزی یا چهار روزی قسمتی از آن را در وب خواهم گذاشت

حال می خواهم نظرتون در مورد این ایده بدانم


 

نوشته شده توسط معشوقان ساکت در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 15:21 موضوع | لینک ثابت


فقط تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوی همدم مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

 

تو قصه مهاجرت غم ز شهر عشق

توماندنی ترین گل خوشبوی میخکی

تنها تو بال عاطفه را ناز می کنی

تو مهربان ترین گل زیبای پیچکی

تب میکند بدون تواحساس پاک عشق

جز تو چه کسی نگاه مرا ناز می کند؟

جز تو چه کسی کناردلم می نشیند

 و روح مرا روانه ی پرواز می کند؟

هر وقت شهر پنجره ها باز می شود

من ابتدای نام ترا گوش می کنم

وقتی به عشق می رسم ازلذت نگاه

غم را به حرمت تو فراموش می کنم

احساس من همیشه پرازقطره های عشق

قلبم بدون نام تو دلگیر می شود

هر صبح نغمه های من وقلب عاشقم

بر برگ های عاطفه تکثیر می شود

تو بهترین حکایت گل های نرگسی

با چشم تو نگاه پر از یاس می شود

در لابه لای عاطفه های نوازشت

عطر نجیب خاطره احساس می شود

تا آخرین نگاه به یاد توام،بدان

دل هر چه می کند همه آن برای تو

قلب تمام عشق پرستان فدای تو

 

قاضــــــــــــــی ســـــــــــــــــــــرنوشت

پروانه ی من!

 

می بینی که قاضی سرنوشت برایم چه سرنوشتی را رقم زده .ببین که محکومم به دور

 

بودن از تو و محکومم به انتظاری بی سرانجام.......

 

ببین که محکومم تا زیاد شدن فاصله ها را نظاره گر باشم و محکومم به سکوت و تحمل

 

این لحظات .سکوتی تلخ و تاریک......

 

ببین  که محکومم به حبس فریاد های بی انتها.ببین محکومم به پنهان کردن سیل اشکها

 

پشت آسمان ابری چشمها یم واینکه در خلوت و تنهایی تنها زار بزنم ودر نبودت گریه

 

کنم.دلم می خواست از ته دل فریاد بزنم و از ته دل می گریستم و می گفتم که بی تو

 

چه حسی دارم .

 

ای کاش می توانستم بگویم که در نبودت هر روز و هر ثانیه چگونه بر من می گذرد.

 

پروانه ی من!

 

بر گرد..............


 

نوشته شده توسط معشوقان ساکت در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت


چشمات نبودن...اگه نبودن

  اگه چشمات نبودن، دنیا این رنگی نبود
رو لب پرنده ها،دیگه آهنگی نبود
اگه چشمات نبودن،آسمون آبی نبود
ُگلای یاس ِ سفید، توی ِ هیچ خوابی نبود
اگه چشمات نبودن، شب ِ مهتابی نبود
پشت ِِ اَبرای ِ دلم دیگه آفتابی نبود
اگه چشمات نبودن، کی واسم گریه می کرد
دل ِ من وقتی شکست، به کجا تکیه می کرد
اگه چشمات نبودن،کی با من سفر می کرد
واسه جشن ِ ماهیا کی ماهُ خبر می کرد
اگه چشمات نبودن، کی ُگلا رو آب می داد
واسه گنجشک دلم کی یه جای ِ خواب می داد
حالا چشمات با َمَنن که هنوز نفس دارم
جُرأت پر کشیدن از توی ِ قفس دارم
دیگه چشماتُ نگیر،که من آزُرِده ِبشم
ِمث ِ ُگل تو فصل یخ،زردُ پژمرده بشم
تا که چشماتُ دارم شعرای تازه میگم
همش از پنجره ای،که به روم بازه می گم

 


 

نوشته شده توسط معشوقان ساکت در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:14 موضوع | لینک ثابت


ای ...عشق....

 اي عشق همه بهانه از توست

من خاموشم اين ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهي

وين زمزمه شبانه از توست

من اندوه خويش راندانم

اين گريه بي بهانه از توست

اي آتش جان پاك بازان

در خرمن من زبانه از توست

افسون شده تو را زبان نيست

ور هست همه فسانه توست

كشتي مرا چه بيم دريا

طوفان زتو كرانه از توست

هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهيست، از دل خونين
لحظه های عمر بی سامان، ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين  


 

نوشته شده توسط معشوقان ساکت در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:2 موضوع | لینک ثابت


تو

 

 براى ديدن تو

براى ديدن تو به هر كوچه و خيابون سر زدم

براى ديدن تو خدارو هزار بار صدا كردم

از هر چيزى توى دنيا مى گذرم

تا به ديدن تو بيام

براى ديدن تو دل تو سينه مى تپه

دلى كه آواره عشقت شده

ليلى اون لبات شده

براى ديدن تو ثانيه هارو از بين مى برم

مى خوام هر چى كوه سر راهم

از ميان برش دارم

تا هر چى زودتر از لبات بوسه بگيرم

براى ديدن تو به ديدن خدا مى رم

با هر كسى مى جنگم تا تورو ببينم

تا بگم چقدر دوست دارم

براى ديدن تو دنيارو آتيش مى زنم

وقتى تورو دارم ديگه دنيارو نمى خوام

اگه براى ديدن توبگن بميرم

ميميرم تا تورو ببينم

از عشق ديدن تو شبو بيدار مى مونم

تا سحر بشه تا به ديدنت بيام

نمى شه از تو ساده گذشت

براى ديدن تو خورشيدو آتيش مى زنم

                           كه بدونه وقتى تو هستى اون بايد بره 

 

 


 

نوشته شده توسط معشوقان ساکت در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 2:6 موضوع | لینک ثابت


خدایا...


 

نوشته شده توسط معشوقان ساکت در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:35 موضوع | لینک ثابت


اعتراف

این حرف منه که می خوام براتون بگم:

خدا توی یک مقطع خاص از زندگی افراد یک فرشته برای آدم (اگه بشه اسم منو گذاشت آدم)میفرسته که انسان رو از اوون مسیر اشتباهی که می ره برگردونه و به راه آدم واری بندازه.

خدا هم توی این مقطع از زندگی من یک فرشته به نام سوگند برام فرستاد که اگه نمی فرستاد فقط خودش می دونه که چه بلایی سر من میومد.

پس منم باید از خدا بخوام که این مقطع از زندگی منو تا آخر عمرم ادامه بده چون بعد ار این که خدایی نکرده این دوره به پایان برسه و فرشته ی نجاتم از پیشم بره من باید چیکار کنم.

شاید برای سوگند مهم نباشه که منو از دست بده چون به من وابسته نیست ولی برای من خیلی مهم که از دستش ندم چون بهش وابسته ام.

الان که به اوون روز فکر می کنم می خوام بشینم و گریه کنم اما ای کاش توی کافینت دانشگاه نبودم و می نشستم تا دلم می خواست گریه کنم.

خواهش می کنم این مطلبو اول بخون بعد برامون نظر بگذار


 

نوشته شده توسط معشوقان ساکت در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting